تبليغاتX
LAST VOICE


LAST VOICE

پرواز را بخاطر بسپار ، پرنده مردنيست...


سـلام دوبــاره!

بالاخره من برگــــشتم ؛

باورم نمیشه! امشب بعد از مدت ها خیلی اتفاقی گذرم به وبلاگ افتاد و مطالبی رو که قبلا نوشته بودم خوندم و رفتم توی کمـــا! و برای اینکه اون دوران و فراموش کنم همه ی پست های قبلیمو حذف کردم و فقط یه پست از اون موقع باقی گذاشتم!

باورتون میشه؟ نه! من که باورم نمیشه! چقدر زود گذشت..., و البته رشکر خدا روحیه من ،دیگه مثل اون زمان ترحم برانگیز نیست.

آخرین پستم تو این وبلاگ مال زمانی بود که هنوز راهی خدمت نشده بودم و امروز 4 سال از اون وقع گذشته!

متاسفانه همه دوستایی که اون موقع با هم می نوشتیم وبلاگشون تعطیل شده نمی دونم چرا ولی خیلی از این موضوع دلگیر شدم و یه حال بدی بهم دست داد...http://www.kolobok.us/smiles/standart/resent.gif

فعلا قدرت تفکر و نوشتم ندارم . شاید توی شوک بازگشت دوباره به وبلاگ هستم!

اگه روحیه نوشتن تو این وبلاگ و با توجه به تعطیل شدن وبلاگ همه دوستام، داشتم، حتما میام و دوباره می نویسم.


                                                         فعلا خـدانگهــدار


نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:36 توسط محسن| |

 

فرصت بودن با تو ، اگه حتي يه نفس بود                                          

                                          براي باور بودن همه چيز و همه كس بود

سلام دوستان

    اگه نوشته ها سريح و بي مقدمه هستند ببخشيد ، چون رمق نوشتن و ندارم . چند روز ديگه بايد راهيه منفورترين دوره ي زندگيم يعني دوران خدمت سربازي بشم و از طرفي هم بخاطر اتفاقاتي كه تو اين چند وقته برام افتاده ، اصلا شرايط روحي مناسبي ندارم...گاهي با خودم ميگم كه كاش بي خيال دانشگاه ميشدم تا بخاطر يه مدرك بي ارزش چند سال از زندگي عقب نمي افتادم . امروز اونقدر از زندگي بدم اومده كه هيچوقت حتي فكرش هم نميتونستم بكنم.

 

   بعضي از دوستام ميگن من خيلي سخت ميگرم و زيادي به مشكلاتم فكر ميكنم و اين باعث شده دچار  افسردگي بشم، البته بهشون حق ميدم كه اينجوري فكر كنن چون هيچكدومشون مشكلات منو ندارن و قاعدتا نميتونن شرايط منو درك كنن وگرنه مطمئنا هرگز چنين حرفي نمي زدند ..

   بگذريم ، نميدونم دوسال ديگه كه خدمتم تمام بشه ديدم به زندگي چه شكلي ميشه ، اما اميدوارم توي اين مدت كه ناچارا در محيط جديدي سپري ميكنم با كمك زمان ، گذشته ها رو فراموش كنم و شايد "مني" متفاوت با مني كه امروز هستم در"من" متولد بشه...

 

درد تاريكيست ، درد خواستن                     رفتن و بيهوده خود را  كاستن

اين دگر من نيستم ، من نيستم           حيف از آن عمري كه با من زيستم

 

اگه از اين به بعد فاصله ي بين پست ها زياد بود ، به رسم مهربونيتون ببخشيد.

التماس دعا و خدانگهدار

 

نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 19:6 توسط محسن| |


Design By : Night Skin